نرجس سلیمانی: به پدر گفتم کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت‌تری داشتم

دختر سردار سلیمانی در گفت و گویی از دختر حاج قاسم بودن روایت کرد و گفت: « ما محدودیت‌های خاص خود را داشتیم تا ایشان بتوانند با شرایط خاصی که داشتند و حساسی‌هایی که شغل ایشان داشت، باید آن را رعایت می‌کردیم. شاید باید خود را از بسیاری از حقوق اجتماعی محروم می‌کردیم تا خدای نکرده آسیبی از جانب ما به ایشان نرسد. بسیار سخت بود.»

به گزارش جهان مانا ، اهم اظهارات او را در گفتگو با محمد مهاجری عضو شورای سردبیری خبرانلاین میخوانید:

  • روزی که ازدواج کردم حاج قاسم من را بوسید و گفت بابا حلالم کن.
  • دختر سردار سلیمانی بودن، حتما افتخار بزرگی است. خصوصا چند سال پیش در جایی صحبت می‌کردم و گفتم روز بعدی که شهید سلیمانی به شهادت رسیدند، در فاصله از منزل تا خانه ایشان متوجه شدم تمام مغازه‌ها از گلفروش تا دکه دار تا تعمیرکار ماشین و هرکسی که فکرش را بکنید، عکس ایشان پشت پنجره و شیشه مغازه اش بود. آن لحظه هم احساس غرور می‌کردم و خدا را شکر می‌کردم که چنین پدری داشتم که مردم او را مشتاقانه دوست داشتند.
  • (وقتی از او سوال شد که چرا سردار سلیمانی را پدر صدا نمی زنید؟) گفت: «من ایشان را پدر صدا می‌کردم. لحظه ای که ایشان حاج قاسم سلیمانی شد و آن طور روی دست‌های مردم تشییع شد، احساس نمی‌کنم این شخصیت متعلق به من یا خانواده من است. احساس همه ما این است که این شخصیت متعلق به همه مردم ایران است. پس نباید مالکیتی از خود به ایشان نشان دهیم.»
  • ایشان با این که یک شخصیت نظامی و فرمانده میدانی بودند، ولی به شدت رقیق القلب بودند. در مسائل کوچک می‌دانستیم اگر خطایی از ما دخترها سر بزند با گریه حل می‌شود. کافی بود که اشک بریزیم تا پدر منقلب شود. خودش زودتر گریه را شروع می‌کرد.
  •  
  • ایشان خیلی تهدیدهای امنیتی داشت و سال‌های نزدیک به شهادت ایشان، این تهدیدها خیلی جدی شده بود. چون فرزند اول ایشان هستم بیشتر خاطرم است که از سال پنجم دبستان، اولین مراسم فاطمیه را در خانه خود در کرمان برگزار کردیم. از آن سال رسم شد که ما هر دهه دوم ایام فاطمیه، مراسمی را داشته باشیم. این اواخر به ایشان خیلی گزارش داده می‌شد که تهدید شده اید و باید مراقبت کنید. آخرینش هم در مراسم فاطمیه در بیت الزهرای ایشان بود که تذکر دادند احتمال ترور شما در این جا زیاد است.
  • من مقداری شبیه به خودشان بودم. خودشان می‌گفتند که به لحاظ نگهداری روحیات، شبیه به خودشان هستم. همیشه به من می‌گفتند مانند مادرم هستی. همانطور که برایم مادری کردی، برای خواهر و برادرانت هم مادری کن.
  • راجع به شهادت، با شما حرف می‌زدند؟
  • بارها و بارها ایشان درباره شهادت  با همه ما صحبت می‌کردند که با عصبانیت از ایشان گله می‌کردم. معمولا وقتی عصبانی می‌شدیم، دیگر بابا نمی‌گفتیم، به ایشان پدر می‌گفتیم و می‌خواستیم محکم در مورد آن موضوع صحبت کنیم.
  • یادم است روزهای آخر در چهل روز قبل از شهادتشان، مدتی طولانی به منزل نیامدند و وقتی آمدند، از ایشان گله می‌کردیم که شما می‌روید؟ مگر کسی دیگر نیست؟ یک نفر دیگر به جای شما برود. چرا مدام شما حضور دارید؟ ایشان حرفی زد که واقعا احساس خجالت کردیم. گفتند که؛ «بابا تو فکر می‌کنی من فقط برای مسائل مذهبی و دینی می‌روم؟ برای دفاع از انسان و شرافت مظلومیت انسان‌ها می‌روم.» در طول رفتار کاری هم این را نشان داده اند.
  •  معمولا سعی می‌کردند جمعه‌ها زمانی را با خانواده داشته باشند. اگر سفر بودند و نمی‌رسیدند که هیچ، ولی اگر در تهران حضور داشتند، جمعه‌ها معمولا خدمت ایشان بودیم. برای این که خانواده جمع باشند و از این فضا استفاده کامل برده شود، یک برنامه خانوادگی و روضه خانگی داشتیم. چون بچه‌های نوجوانی داشتیم که به سن تکلیف می‌رسیدند، غالبا این طور بود که یک روحانی - مشهور هم نه – قابل اعتماد و اعتباری که بشود مسائل شرعی را پرسید، می‌آمد و دو مسئله شرعی را می‌گفتند و روضه مختصری داشتیم و همان عاملی بود که جمع ما در جمعه‌ها شکل بگیرد. معمولا اینطور بود که وقتی جمع می‌شدیم تعداد زیادی می‌شد و برای این که به مادر فشار نیاید، صبح‌ها بچه‌ها را و معمولا آقا پسرها و داماد کوچک خانواده – همسر فاطمه خانم – را مشغول شستن حیاط می‌کردند.
  • یک اجبار و برنامه بود تا آن‌ها را در کار خانه مشارکت کنند. اگر خودشان بودند، ناهار را خودشان درست می‌کردند و اگر نبودند، می‌گفتند عدس پلو یا یک غذای ساده درست شود. یک رسم در کرمان داریم که به آن کشک می‌گوییم که همان کله جوش است. غالبا هم بچه‌ها دوست نداشتند، چون علاقه بچه‌ها به این نیست که جمعه کشک بخورند. ولی ایشان یک حکم حکومتی می‌دادند که شما درست کنید، من دوست دارم. به اعتبار ایشان غذا را درست می‌کردیم و لذت هم می‌بردیم. بعد از آن هم همسر من مسئول شستن ظرف‌ها می‌شد که داماد بزرگ ایشان بودند. ما هم همراه مادر و کنار ایشان استراحت می‌کردیم و یک روز با کیفیت می‌شد.
  • ایشان در وصیت نامه اش نوشته است که همانطور که برای من مادری کردی، برای خواهر و برادرهایت هم مادری کن. چون شباهت ظاهری بیشتری با مادر ایشان داشتم، این احساس در ایشان وجود داشت. ایشان مادر خود را خیلی دوست داشتند و به دلیل شرایطی که داشتند خیلی کم می‌توانستند ایشان را ببینند. شاید این شباهت ظاهری و این که فرزند اولشان بودم، مسئله را قوت می‌داد.
  • روزی که ایشان آخرین صحبتشان را در جمع فرماندهان سپاه داشتند، در منزل ایشان بودم. دیدم ایشان فیلم خود را گذاشته و دو زانو جلوی صفحه تلویزیون نشسته است و صدای خود را گوش می‌کند و جمع بچه‌های سپاه را نگاه می‌کند و مانند کودکی که در یک حالت خاصی است، شانه هایش تکان می‌خورد و با صدای بلند گریه می‌کند. این شدت گریه را فقط در مراسم عزاداری حضرت فاطمه دیده بودم. گریه او ما را گریه انداخت. شروع به گریه کردم و به ایشان اعتراض کردم که چرا می‌روید؟ چرا شما باید بروید؟ چرا کسی دیگر نرود؟ ایشان هم فقط ما را دلداری می‌داد.
  • هیچ وقت ایشان ما را از ورود به هر نوع فعالیتی منع نکردند. کما این که زمانی که پدرم وارد سپاه شد، مادر من هم قبل از این که بخواهد درگیر بچه‌ها شود، وارد سپاه شد. وقتی مادر درگیر بچه‌ها شد و از آن جایی که باید در منطقه جنگی می‌ماندند، ایشان فرصت این که به کرمان بیایند را نداشتند و مجبور بودند در اهواز زندگی کنند. {به همین خاطر}، می‌توانستند کوتاه مدت به خانواده سر بزنند. لذا {مادر} هم مجبور بود که در خوزستان زندگی کند. این بود که {مادر} خودش کار را کنار گذاشت. لذا هیچ وقت ما را از کاری منع نکرد.
  • حتما در زمان حیات حاج قاسم عضو شورای شهر نمی شدم چون شرایط ایشان خاص بود. همه ما در طول حیات ایشان، فعالیت‌های خاص و مختلفی داشتیم. کما این که زینب خانم در موضوع خانواده شهدا فعالیت داشتند و کار من هم اجتماعی بود. در شرکت خود کار می‌کردم و کار اجتماعی انجام می‌دادم. حتی تصمیم گرفتم خیریه ای ثبت کنم و تا ثبت آن پیش رفتم. ولی احساس کردم که ممکن است به ایشان آسیبی بزند و مسیر را ادامه ندادم.
  • خاطرم است قبل از ازدواجم، مادر من وابستگی عاطفی به مادرشان داشتند. مادرشان هم بیمار بود. سعی می‌کرد تعطیلات به کرمان برود و سر بزند. پدر هم به دلیل دلتنگی، گفت که نرجس بماند. از آن جایی که از بقیه بزرگ تر بودم با ایشان می‌ماندم. ایشان در جلساتی که می‌رفت، من را با خودش می‌برد. من جایی دیگر در اتاقی دیگر منتظر بودم که ایشان بیاید. شب‌ها می‌گفت که باید سرت را روی دستم بگذاری و بخوابی. من هم شاید  برای این که دهه شصتی بودم، از این خجالت می‌کشیدم که سرم را روی دستش بگذارم. می‌گفتم دست شما درد می‌گیرد. می‌گفت می‌خواهم بوی شما را حس کنم و پیشم باشید. یا سفر که می‌رفت، ما را با خودش می‌برد.
  • الان بیشتر علاقه با دلتنگی است. هنوز هم وقتی در خانه را که می‌زنند، می‌گویم شاید پشت در باشد. یا وقتی کار جدیدی که به ذهنم می‌رسد و چیز جدیدی که درست می‌کنم، می‌گویم اگر بابا بیاید این را برایش درست می‌کنم و بعد یادم می‌آید که بابا نمی‌تواند بیاید. تا به امروز این واقعا وجود دارد.
  •  
دیدگاه